کد خبر: ۸۰۹۰۱

شعر و قصه،داستان ،اگر خدا بخواهد،می گویند که در زمان های خیلی قدیم، هیچ کدام از پرنده ها پرواز نمی کردند. یک روز خداوند به آن ها گفت: « از فردا می خواهم که پرواز کنید

داستان پرنده ها،پرواز پرنده ها،خدا

می گویند که در زمان های خیلی قدیم، هیچ کدام از پرنده ها پرواز نمی کردند. یک روز خداوند به آن ها گفت: « از فردا می خواهم که پرواز کنید!»

پرنده ها خیلی خوشحال شدند. تا شب با ذوق و شوق از پرواز حرف زدند: « فردا اگر خدا بخواهد، به سوی ابرها می رویم. فردا اگر خدا بخواهد، همه چیز را از بالا می بینیم. فردا اگر خدا بخواهد ...»
 
فقط یکی از پرنده ها چیزی نمی گفت. کوچک ترین و کنجکاوترین پرنده از او پرسید:

« چرا ساکتی؟ دلت نمی خواهد پرواز کنی؟»

پرنده اخمی کرد و گفت: « شماها بی خودی حرف می زنید. من فردا چه خدا بخواهد چه نخواهد، پرواز می کنم.»

عاقل ترین پرنده ها گفت: « تو اشتباه می کنی. خدا باید بخواهد تا بتوانی!»

پرنده با غرور نگاهشان کرد و یک کلمه هم حرف نزد و از آن جا دور شد.
 
فردای آن روز، همه پرنده ها دور هم جمع شدند. وقتی اولین روشنایی صبح درآمد، شروع کردند به بال زدن. هزاران هزار پرنده در طلوع خورشید به آسمان رفتند.
                                                                                                                                                                               
برای اولین بار، پرنده ها می توانستند زمین را از بالا ببینند. می توانستند به پایین نگاه کنند؛ ولی چیزی دیدند که خیلی از آن تعجب کردند. آن ها دیدند که شترمرغ آن پایین تنها مانده بود. تند و تند  بال می زد و می دوید!

بال یکی از عاقل ترین پرنده ها گفت: « خدا این طور خواست.»

منبع :tebyan.net
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
به اشتراک بگذارید :